تنهای عاشق
من آن پرستوی شکسته بالی بودم که از کوچ
پرستوها عقب ماندم و اینک در سرمای زمستان
تنهای تنها برای عشق از دست رفته ام آواز میخوانم...
يکي لبهاش تو خوابم قرق خندست ... يکي پلکاش تو خوابم خيسه خيسه
من آن پرستوی شکسته بالی بودم که از کوچ
پرستوها عقب ماندم و اینک در سرمای زمستان
تنهای تنها برای عشق از دست رفته ام آواز میخوانم...
ای کاش زمانی که باران می بارید،قطره های باران
دلهای مسدود شده و غبار گرفته مان را جلا میداد.
و به وسعت آسمان آبی آن را پاک و روشن می کرد..!


![]()
اگر این شهر پر از آدمهاست..
پس چرا این همه دل تنهاست؟
***
بی دلی در همه احوال خدا با او بود...
او نمی دیدش ...
و از دور خدا می کرد...
خدایا!![]()
همچنان دلتنگتم!!!
آخراي فصل پاييز
تنها برگي روي شاخه اش
مونده بود ميون برگا
يه درخت پير و تنهايه شبي درخت به برگ گفت
كاش بموني در كنارم
آخه من ميون برگا
فقط تنها تو رو دارم
وقتي برگ درخت و مي ديد
داره از غصه مي ميره
با خدا راز و نياز كرد
اون و از درخت نگيره
با دلي خورد و شكسته
گفت نذار از اون جدا شم
اي خدا كاري بكن كه
تا بهار همين جا باشم
برگ تو خلوت شبونه
از دلش با خدا مي گفت
غافل از اين كه يه گوشه
باد همه حرفاش و ميشنفت
باد اومد با خنده اي گفت
آخه اين حرفا كدومه؟
با هجوم من رو شاخه
عمر هر دوتون تمومه
يه دفعه باد خيلي خشمگين
با يه قدرتي فراوون
سيلي زد به برگ و شاخه
تا بگيره از درخت جون
ولي برگ مثل يه كوهي
به درخت چسبيد و چسبيد
تا كه باد رفت پيش بارون
بارون هم قصه رو فهميد
بارون گفت با رعد و برقم
ميسوزونمش تا ريشه
تا كه آثاري نمونه
ديگه از درخت و بيشه
ولي بارون هم مث باد
توي اين بازي شكست خورد
به جايي رسيد كه بارون
آرزو مي كرد كه مي مرد
برگ نيفتاد و نيفتاد
آخه اين خواست خدا بود
هر كي زندگيش و باخته
دلش از خدا جدا بود
هروقت دل کسی رو شکستی
روی دیوار میخی بکوب تا ببینی چقدر دل شکستی
هروقت دلشان را به دست اوردی میخی را از روی دیوار بکن تا ببینی چقدر دل به دست اوردی
اما چه فایده...؟
هروقت دل کسی رو شکستی
روی دیوار نگاه كن ؟ که جای میخ ها بر روی دیوار می ماند

کمی باز نویسی کرده ام این دل نوشته را .....
به من گفت بیا ، اما هرگز خودش به اندازه ی یک قدم جلو نیامد ...
به من گفت بمان ، اما هرگز خودش به اندازه ی یک لحظه حضور نداشت ....
به من گفت بخند ، اما هرگز خودش به اندازه ی یک ارزن بانیش نبود .....
به من گفت بمیر ، اما نمی دانست که خودش زودتر از من مرده است .......
اما من
امدم
ماندم
خندیدم
مردم